سلام من سعیده هستم اگه زیر آپ رو نگا کنی می فهمی ولی نیست یکم نفهمی گفتم مستقیم بگم خوب حالا چرا ناراحت میشی؟ قبلنا که این قدر جلف نبودی اینجا یه جمع صمیمیه معنیشو می دونی یا توضیح بدم؟ آخی اشکال نداره خودتم این قدر لوس نکن خوشم نمیاد از آدمای جلف تو هم اگه دوست داری به جمعمون اضافه بشی اول تو کامنتا یه سلام بکن از صاحب بلاگ یه اجازه بخواه بعدش که اجازه دادم یه شرط داره کامنت که میدی باید بالای 20 تا باشه فهمیدی یا بازم توضیح بدم؟ چقدر نفهمی اه حوصلمو سر بردی اگرم می خوای از آپ شدن اینجا با خبر شی منو ادد کن
گاهی چیزایی میبنم که دلم میخواد در موردشون حرف بزنم ولی نه حالی برای گفتن هستو نه
گوشی برای شنیدن
گاهی وقتها هرچی یه چیزی رو تکرار میکنی کمتر شنیده میشه مثل اینکه از بچکی بهمون میگن بچه خوبی باش ولی هرچی بزرگتر میشیم بدتر میشیم که بهتر نمیشیم
دورو ورمو که نگاه میکنم هر گوشه مشکلی میبینم هر طرف ادمی گرفتاره هر طرف رو میبینی درگیریه آدمها با آدمها... آدمها با خودشون... آدمها با دلشون ...
خلاصه به قول میرزایی آشی شده ای زندگی...
آدمها کمتر در صدد بدست آوردن هستن بیشتر در حال از دست دادنن
از دست دادن هرچیزی که فکرشو بکنی
عمرشون...
جونشون...
سلامتیشون...
جوونیشون..
عشقشون ...
محبتشون...
احساسشون...
ایمانشون...
اعتقادشون...
خلاصه همه چیشون...
یا خودشون از دست میدنیا توسط کسی به باد داده میشه...
چی بدست میارن؟ هیچی
فقط یه هیچ براشون میمونه... اونم وقتیه که هیچه رو قاب میکنن میزارن تو کلکسیون افتخاراتشون...
حرفشونم اینه برام مهم نیست... اهمیتی نداره... فرقی برام نمیکنه ... زندگی خودمه و هر جور دلم میخواد اونو اداره میکنم... هیشکی رو تو گور کسی دیگه نمیگذارن ونهایتا ، همینه که هست ...
دل شکستن و حال گیری کردن و به قول خودمون ضد حال زدن به هر کس و هر چیز با هر ماهیتی شده جزو افتخارات، حالا یا زبانی یا رفتاری...
یه عده علنا این کارو میکنن یه عده هم نه ، سرشونو میندازن پایین و کارخودشونو میکنن و تو رفتارشون بهت میگن گور پدرت ...
احساسات آدمها مثل آتیش میمونه
شعله ور داغ و سوزان
باگذشت زمان نه چندان کوتاهی شعله هه کم تر میشه ... کمتر و کمتر... کم کم شعله ای دیده نمیشه،میشه خاکستر...خاکستره رو که بهم بزنی میبینی یهاثراتی هنوز از شعله هه باقی مونده ولی اونم بعد از اندک زمانیرو به سردی میره و دیگه اثری از آتش دیده نمیشه فقط میمونه خاکستری که از وجودی باقی مونده ... و دیگهاحساسی برای شعله ورکردنش وجود نداره...
آتیشه سر جاشه
فقط وجودی رو بی وجود کرده
میدونی کجاس؟
داره یه وجود دیگه رو میسوزونه...
و زنجیره احساسات این آدمها هم چنان بر قوت خود باقیست و در حال تکرار...
یه وقتها تو دلم میگم کاش خداوند چیزی به نام دل به آدمیزاد نمیداد..
چقدر راحت بودیم و چه آسوده زندگی میکردیم...
میدونی خوبیش چی بود ...
خوبیش این بود که همه مثل هم بودیم...
کسی کم نمیآورد...
کسی حالش گرفته نمیشد...
کسی دلش نمیشکست...
به کسی ظلم نمیشد...
کسی به کسی دروغ نمیگفت ...
دل کسی برای کسی تنگ نمیشد ...
دل کسی برای کسی نمیسوخت...
کسی ،کسی رو دوست نداشت...
کسی دلش برایبیدلی نمیتپید...
همه مثل هم بودن...
هیشکی از کسی گله مند نبود
کسی به کسی زخم زبون نمیزد...
کسی توقعی جز بی خیالی از کسی نداشتچه دنیاییه دنیای بیخیالی......