تبليغاتX
.¸.•☆ با شب من فقط تویی .¸.•☆


.¸.•☆ با شب من فقط تویی .¸.•☆





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

کوچ پر از غم
 

                                                       

چشم در راهی که اخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی

در ان پا گذاشتی و رفتی دوخته بودم

جاده ای که اغازش من و پایانش خورشید ارغوانی رنگ

جاده ای که خط وسط ان جای پای طلایی تو بود

امروز که به ان جاده و خورشید مینگرم

دیروز به یادم می اید

دیروزی که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی

من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد

چرا که مرا تنها در میان غمها و تاریکیها و سختیها

رها کردی و رفتی

راستی یادت هست چگونه رفتی و چرا رفتی

مگر من چه کرده بودم

ان روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت

گداگونه به خانه ات روی اورده بودم

چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا میدانستم

ولی افسوس در به رویم نگشودی

خدا یا مگر من چه کردم

که اینگونه از دست او دنیای دردم

من همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم میگفتم

و غروب را هم در کوی تو بدرقه میکردم

من که شهره شهر شدم

ولی تو حتی روی مرا ندیدی

من که با هر ناز تو خودم را نیازمند تر می دیدم

من که زندگی را با تو میخواستم فقط با تو

پس چرا رفتی

چرا انگونه بی رحمانه رفتی

تو رفتی و ناراحتی ام بیش از این باشد

که چرا رفتی

این است که چرا انگونه ناگهان و غریب و سرد و رویایی 

تو رو به غروب و من رو به تو

تو پشت به من و من پشت به ارزوهای با تو بودن

تو می رفتی و مرا می کشیدی

من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید

خورشیدی که رو به غروب بود

ناگهان از دستم رها شدی

یا دستانم از تو رها شد

به هر حال جدا شدیم

تو از من و من از یک دنیا امید

من اشک می ریختم که بر گردی

تو می خندیدی به من که بر گردم

من می سوختم و تو می سوزاندی

من پریشان و پر از درد

تو خونسرد میرفتی و می رفتی

چهره اتهنگام رفتن یادم هست

لبهایت خندان بود

سینه ات مالا مال از غرور

قلبت از سنگ و اواز خوان و شادان میرفتی و میرفتی

من زانو زده تسلیم عشق شدم

سرنوشت را با ختم و دستها یم را از سوی تو باز ستاندم

دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت

اغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ

و خط وسط جاده جای پای طلایی تو بود

تو رفتی انقدر که در انتهای جاده

همراه خورشید غروب کردی و رفتی

تو رفتی......................................

                                  

 

      

 


نويسنده: سعیده مورخ: پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 در ساعت: 3:18 قبل از ظهر
|+|

باران عشق
                            باران عشق     

                                               

آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم!

 

تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و

 

عشق!

 

آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !

 

اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....

 

از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ...

 

باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را

 

احساس کنم....

 

یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد ....

 

قطره های اشکی که بوی باران میداد !

 

گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!

 

احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...

 

حس غریبی بود .....

 

حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من

 

میریزد....

 

یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن

 

ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...

 

تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من

 

میریخت....

 

آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از  قطره های باران!

 

آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی ....

 

 

 

 

 


نويسنده: سعیده مورخ: چهارشنبه دهم بهمن 1386 در ساعت: 1:47 بعد از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+