تبليغاتX
با شب من فقط تویی



ای کسانی که میگید مشکی رنگ عشقه...

یعنی چی؟   یعنی واقعا به نظرت عشق سیاهه؟ چرا؟
عشق یعنی صداقت    قداست   پاکی    روشنایی   زیبایی   نیکی و شایستگی
عشق یعنی ایثار   هدیه زندگی   صفای دل   جاودانگی   پایندگی   درخشندگی
عشق یعنی تلاطم احساسات پاک آدمی  
عشق یعنی آدمیت   انسانیت    مروارید زندگی    محبت
همه ی اینا در مورد عشقی مصداق دارند که حقیقی و خدایی باشد
و از اعماق وجود من و تو برخاسته باشد.

حالا آیا عشق تیره است؟  سیاهه؟
به نظر من عشق

نه درد داره
نه سوز داره
نه آه و ناله داره
نه مثل زهر میمونه

عشق زمانی درد داره که مانند یک لقمه بزرگ تو گلوی آدم گیر کنه. باید توانایی هضمش رو داشته باشی. خیلی خیلی قشنگ میشه هضمش کرد. ترفندشو نداریم.

عشق زمانی سوز داره که مانند یه میله داغ فرو بره تو قلبمون. چی کار می کنیم که عشق میشه مثل میله داغ؟؟؟؟

عشق زمانی آه میاره که توان انجام دادن یه کار درست رو نداشته باشیم. اون موقع است که سختی رو بهونه می کنیم. چه سختی ای؟ سختی ای وجود نداره. بعدا خودتو فریب میدی، میگی نمی تونم (نا امیدی) اون موقع است که عشق میشه ناله.

چرا؟ چون هنوز معنای حقیقی عشقو نفهمیدیم. باور کنید.

چهار اصله که باعث میشه تو زندگی به مشکل نخوریم.
1- ایمان  2- واقع نگری  3- پاک اندیشی  4- منطق بینی
حالا اون مشکل می تونه مربوط به عشق باشه، می تونه نباشه.

راه باز و جاده دراز - عقل از تو و کمک از خدا

  در پناه او که یادش آرامش بخش قلبهاست و نامش سر آغاز جمله کار هاست.

انتقادی، پیشنهادی    منتظر شنیدن نظراتون هستم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط سعیده تنها |



 

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر چه در طبيعت است کمک بگيرم از يک گل

سرخ تنها در بيشه اي بي نشان از کبوتري که در ابر ها لانه دارد. از چشمه اي زلال آنقدر زلال

که انسان حيفش آيد قطره اي از آن بنوشد از شاپرکي که صداي خود را صيقلي داده از پروانه اي

که هر روز زيباتر ميشود از کوهي که هيچ پايي به قله اش نرسيده از دريايي که دستي کاکل

موجهايش را لمس نکرده از قصه اي که هيچ گوشي آن را نشنيده و از تصويري که هيچ نقاشي

آن را نکشيده است.

وقتي ميخواهم براي تو بنويسم دوست دارم از هر آنچه در کاينات است کمک بگيرم دوست دارم

ستاره ها را آب کنم و به جاي جوهر در قلم بريزم تا کلمه هايم نوراني شوند. دوست دارم در

خلوترين نقطه ماه بنشينم و حرف دلم را براي تو بنويسم دلم نميخواهد هيچ کس حتي فرشته

هايي که در دو طرف شانه هايم زندگي مي کنند حر فهايم را بشنوند.

من تو را در همه اي کاش هايم ميبينم. تو را در همه دلواپسي ها و دلشور هايم در اشکها و

شاديهاي کودکانه ام در حسرتها و آهها و در سوزو گدازهايم ميبينم من هر دري را به اميد آمدن

تو باز ميکنم و هر دفتر چه اي به اميد خواندن نام تو ورق ميزنم با کلمه هاي نمي توانم حرف بزنم

کاش حرفهاي ساکتم را ميشنيدي حرفهاي که در چشمهايم زندگي ميکنند. حرفهايي که هيچ

گاه نتوانستم بر زبان بياورم . به آويشن و سوسن و شبنم اين حرفها سالها ست که منتظرند به

تو برسند. مي خواهم برايت آسماني بسازم و خورشيدي که هيچ گاه غروب نکند مي خواهم

برايت کهکشاني بسازم که هيچ فرشته اي به آنجا نرسيده باشد مي خواهم قلبم شعله اي

گيرا باشد و من در پرتو آن تا روز قيامت بسوزم و تو را تما شا کنم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط سعیده تنها |